آنیساآنیسا، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 6 روز سن داره

نی نی نازم

تولد یکسالگی آنیسا

  جوجه یکساله من 22 شهریور جشن تولد شما رو با 3 روز تاخیر برگزار کردیم .خدا رو شکر همه چیز خوب پیشرفت و به هممون خوش گذشت .البته من اینطور حدس میزنم  فقط وقتی نوبت مراسم کیک و فوت کردن شمع شد یه کوچولو عصبانی شدی برای اینکه همه بغلت میکردن و تو اصلا از این کار خوشت نمیاد.تا حالا این رو بهت نگفته بودم نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟ حتی بغل من هم خیلی به ندرت میمونی مگر اینکه بیرون باشیم یا خوابت بیاد .کلا دوست داری آزاد باشی قربون علایقت بشم منننننننننننننن بعد از این که این مراسم تموم شد باز شدی دخمل نانازی خودم و با یه خیار در دست بین مهمونها راه می رفتی و خنده تحویل همه می دادی عزیز جون ایشالله تولد 100 سالگی و کلی خوشی تو...
30 شهريور 1392

تولد تولد تولدت مبارک

  آنیسای مامان یکسال گذشت از روزی که اومدی و تمام وجودم رو پر از عشق کردی .عشقی که رنگ و بوی بهشتی داشت .بهشتی که با اومدنت به نام من شد .من بهشت رو با کمال میل و بدون تردید  زیر پاهام گذاشتم تا تو برای من باشی و چقدر مهربان بود که خدا مثل همیشه در مقابل یک قدم هزار قدم جلو آمد و من رو سرشار از لطف و نعمت کرد آنیسای من؛ تو بهترین اتفاق زندگی من هستی ، بهترین هدیه خدا . شیرینی که فکر نمی کنم تا آخر عمر کام من رو به این اندازه شیرین کنه. تنها سلامتی و سعادت تو آرزوی بزرگ منه و از خدای مهربون می خوام هر روزت زیباتر از روز قبل باشه یادمه برات نوشته بودم (((شیرینی  روزی که به دنیا اومدی تو ذهنمه و دو...
19 شهريور 1392

آنیسا در آستانه یکسالگی

تک گل زندگیم شمارش معکوس برای روز تولدت شروع شده و مامانی درگیره انجام کارهای جشن تولد شماست تا یه جشن خودمونی قشنگ و به یادماندنی برات بگیره. عریر دلم آفرین به این پشتکارت که تلاش کردی و موفق شدی قبل از روز تولدت راه بری . الان دیگه خیلی کم چهاردست و پا میری و بیشتر سعی میکنی راه بری هرچند خیلی زمین می خوری و این زمین خوردن ها داره روز به روز کمتر میشه آفرین همینطور ادامه بده      جا داره از زحمات بابا امیر در امر ماساژ و ورزش دادن پاهای شما با روغن زیتون که می دونم خیلی کمک کرد تشکر کنم . فک کنم دو هفته بیشتر هست که بابا امیر هر شب قبل از خواب پاهات رو ماساژمیده. بابا امیر دوستت داریممممممممممم...
14 شهريور 1392

یازده ماهگی و اولین قدم ها

نازگل مامان دو روز دیگه یازده ماهگی رو تموم میکنی و وارد دوازده ماهگی میشی عزیزم سال پیش در این روزها چقدر برای اومدنت ذوق میکردم و دنبال خرید  سیسمونی بودم و چقدر قیافم خنده دار شده بود. شده بودم بادکنک هههههههههه و اصلا هم ناراحت نبودم . آنیسای نازم من هر لحظه عاشقت میشم ،هر لحظه که میگذره ،هر لحظه که بزرگ میشی... هر موقع شیرین کاری جدیدی ازت سر میزنه دنیا مال من میشه ، وقتی که بهم لبخند میزنی، وقتی که از شدت عصبانیت بلند بهت میگم آنیساااااااااااا و تو می خندی...چه دختر ماهی دارم من خدااااااااااااااا ممنونتم اولین قدمهات رو دیروز دیدم و از ذوق چشم هام پر شد از ظهر تا شب قدمهات از سه تا به چهار تا تبدیل شد . جالبه نه دارم تک ...
17 مرداد 1392

حنای تابستون

عشق من بالاخره اول تیر رسید و عزیز مهربون زحمت کشید و برات مراسم حنابندون تابستون رو اجرا کرد.از قدیم و ندیم گفته شده در اول تابستون اولین سال زندگی باید به بدن نی نی حنا کشیده بشه  تا از گرمازدگی و عوارض اون طی تابستون جلوگیری بشه که ما هم این رسم رو به جا آوردیم . اول که عزیز موهات رو حنایی کرد با تعجب بهش نگاه می کردی و وقتی نوبت دست و پاهات شد شروع کردی به نق زدن . عزیزمممممممممم ترسیدی از حنا هههههههههه بعد که عزیز گذاشت زمین تا کمی حنا رو بدنت بمونه با تعجب خودت رو بررسی می کردی ولی بعدش شروع کردی به گریه و وقتی من اومدم پیشت آروم شدی .مامان فدات بشه الهییییییییییییییییییی این هم دخمل حنایی من   &...
9 تير 1392

نه ماهگی...

آنیسای نازم پنج شنبه 9 خرداد برای دیدن خاله سولماز عازم تهران شدیم ولی این بار همراه با بابا امیر و ماشین خودمون. برای اینکه کمتر اذیت بشی صبح ساعت 4 راه افتادیم تا بیشتر مسیر تو خواب باشی و همینطور هم شد و تقریبا یکساعت مونده تا برسیم شما بیدار شدی ولی اصلا اذیت نکردی .خوشبختانه هوا هنوز زیاد گرم نشده بود و تا ساعت 11 رسیدیم خونه خاله سولماز . تا جمعه مهمون خاله سولماز بودیم و کلی بهمون خوش گذشت ولی امان از دست تو و سانای که سر پستونک و شیشه شیر و اسباب بازی تا روسری و بشقاب وکنترل تلویزیون دعواتون میشد و کلی برای ما شده بودین سوژه خنده که ازتون فیلم گرفتیم تا مدرک جرمی بشه برای آینده ههههههههههههههه تو مسیر برگشت متاسفانه بخت باهامون ه...
27 خرداد 1392

هشت ماهگی....

آنیسای ناز مامان  19 اردیبهشت همزمان با پایان هشت ماهگیت ، عزیز جون زحمت کشید و دندونی خوشمزه  رو به افتخار رویت 2 عدد مروارید خوشگل  درست کرد .خیلی دوست داشتم برات جشن دندونی بگیرم ولی با توجه به اینکه خونه امون به خاطر یه سری تغییرات برای کانال کشی کولر به هم ریخته بود نتونستم .وای که چقدر دلم کباب میشه وقتی دندونات اذیتت میکنه و هیچی دلت رو خنک نمی کنه حتی آستین لباست مامانی فکر می کنم جنس لثه هات از آهن هست که نه به پماد مخصوص که برات گرفتم و نه به دفین هیدرامین و نه حتی به آبلیمو هم جواب نمیده و همچنان اذیتت می کنه دندونی جیگر خودم   عزیزم ایشالله دندونای سالم و محکمی داشته باشی قول داده ب...
23 ارديبهشت 1392

اولین مروارید جونه زد.....(5/2/92)

آنیسای گلم بالاخره اولین مروارید خودش رو نشون داد و برنامه عزیز جون برای پختن دندونی ردیف شد . وقتی میخندی یه نقطه سفید خودش رو نشون میده و این نشون دهنده اینه که داری روز به روز بزرگتر میشی وصد البته نازتر . از دیروز که متوجه این موضوع شدم تمام سعی خودمو می کنم تا بخندونمت و دندون کوشولوت رو ببینم . اخییییییییییییییییییییییییی خیلی نازهههههههههههههههه ویه خبر جدید اینکه الان قشنگ به صورت نشسته غذا می خوری فقط خیلی ورجه و ورجه میکنی و همه جات غذا میشه ولی کم کم عادت میکنی و این مشکلمون هم حل میشه . یه کوچولو هم اگه دندونت مشخصتر بشه حتما عکسشو برات میزارم دددددووووووووووسسسسسسسسسستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت دارم ب...
6 ارديبهشت 1392

ماست و خرما

آنیسای ناز من چقدر عنوان این مطلب جالبه نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ههههههههههههه از بس که من ذوق زده شدم می دونی چرا؟؟؟ امروز تو نت داشتم دنبال انواع سوپ برای شما می گشتم تا سوپ های متنوع  برات درست کنم که متوجه شدم شما خرما هم می تونی بخوری ولی چطوری؟؟؟؟ گفتم بهت که با بلع غیر مایع و یه کوچولو غلیظتر مشکل داری  که یه دکتر خوب توصیه کرده بود خرما رو همراه با ماست می تونیم بدیم البته  اگه شما  دوست داشته باشی که خوشبختانه خوشت اومد آنیسا واقعا عجیبی ههههههههههههههههه خرما رو خیلی خیلی کوچیک میزاشتم روی زبونت و بعد یه قاشق ماست باورم نمیشه خیلی جالب بود که از خوت این صدا رو درمی آوردی (اممممممم امممم) خلاصه فک...
31 فروردين 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به نی نی نازم می باشد